تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
در اینجا همه جور مطلبی نوشته میشه..



...سلام به همه...

...من میس پریا هستم...

...این وب رو برای همه ی خاطره هام ساختم...

...ورود افراد باجنبه ازاده...

...امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد...

...هیچی فقط همینا...


pariya sh ۹۵-۱۰-۰۸ ۸ ۷ ۱۹۳

pariya sh ۹۵-۱۰-۰۸ ۸ ۷ ۱۹۳


نه نه نه

چرا چرا چرا

اخه چرااااااااااااااااااا

چرااااااااااا

من دیروز با این که این توریست ما اونجا بود یک کلمه هم بهش نگفتم

هیچی بهش نگفتم

یه بارم که اون می خواست با من حرف بزنه من حواسم نبود اه

آخه آدم وقتی بخواد با کسی حرف بزنه میگه{پیس پیس} 

انسان ها اسم دارن

حالا خدارو صد هزار میلیون مرتبه شکر که فردا هم میبینمش

کلی جلوی آینه وایسادم با خودم حرف زدم

ولی بازم نمی تونم جلوی خجالتم رو بگیرم

الان چی کار کنم؟؟؟

سعی می کنم با خودم کنار بیام اما نمی تونم

حسابی ذهنم درگیره

الانم میرم به دوستم زنگ بزنم

فعلا


pariya sh ۹۶-۱-۳۱ ۲ ۰ ۲۳

pariya sh ۹۶-۱-۳۱ ۲ ۰ ۲۳


...سلام...

...چهارشنبه ی هفته ی قبل کلاس زبان نرفتم...

...این هفنه کلاس اضافه دارم...

کلاسم یک ساعت و نیمه...

...اما چون قراره یک توریست عمانی که دوست خواهر دوست مامانمه بیاد من باید یک ساعت برم کلاس...

...الانم اگه تیچرم بزاره تا ساعت شش بیشتر نمیرم...

...یک متن رسمی هم نوشتم برم بهشون بگم ...

...وااای چقدر استرس دارم...

...فعلا...


pariya sh ۹۶-۱-۳۰ ۲ ۲ ۱۹

pariya sh ۹۶-۱-۳۰ ۲ ۲ ۱۹


Image result for ‫بهار‬‎

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

{حافظ}


pariya sh ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۱ ۲۳

pariya sh ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۱ ۲۳


یک نکته خیلی مهم - چگونه دیگران را بشناسیم


pariya sh ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۰ ۱۶

pariya sh ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۰ ۱۶


روزی حکیم پیری در راه مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی او را پرسید.

مرد پاسخ داد: ای حکیم در راه که می‌آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. توقع و انتظار چنین رفتاری را از او نداشتم.

حکیم گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است... آیا چنین رفتاری ناراحت کننده نیست؟

حکیم دانا پرسید: اگر در راه کسی را می‌دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می‌پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می‌شدی ؟


مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی‌شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی‌شود.

حکیم دانا پرسید: به جای دلخوری چه احساسی پیدا کرده و چه می کردی؟


مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می‌کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.


حکیم دانا گفت : همه این کارها را به خاطر آن می‌کردی که او را بیمار و درگیر می‌دانستی. اینطور نیست؟ حال بگو ببینم، آیا انسان تنها جسمش بیمار و پریشان می‌شود ؟ آیا روان و ذهن آدمی بیمار، درگیر و پریشان نمی‌شود؟

اگر کسی فکر و روانش سالم و آرام باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی‌شود؟  "غفلت" نوعی پریشانی و درگیری ذهنی و روان آدمی است.

باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که غافل شده است یا به عمد یا به دلیل درگیری و پریشانی، دل سوزاند و کمک کرد. باید به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس ای مرد از دست هیچ کس دلخور مشو، توقع نداشته باش، کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.

هر وقت کسی کاری می‌کند که تو انتظار و توقع آن را نداری، بدان در آن لحظه او درگیر، پریشان و یا بیمار است.

 





pariya sh ۹۶-۱-۲۴ ۱ ۰ ۲۰

pariya sh ۹۶-۱-۲۴ ۱ ۰ ۲۰


روز پدر بهانه است که بگوییم همیشه به داشتن پدری چون شما افتخار میکنیم و همیشه این جمله زیبای شما را به یاد دارم که گفتی هیچ وقت موفقیت بزرگی بدون پشتکار مقدور نیست. امیدوارم همیشه در زندگی موفق و شادکام باشید.

 

Image result for ‫تبریک روز پدر به انگلیسی‬‎


pariya sh ۹۶-۱-۲۲ ۲ ۱ ۲۰

pariya sh ۹۶-۱-۲۲ ۲ ۱ ۲۰


چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا من اینقدر بدبختم؟؟؟؟؟؟؟

چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

وجدان:چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:بدبخت شدم رفت...بدبخت....بگو چی نشده...

وجدان:بگو چی شده دیگه....

من:هیچی ... به خاطر شهرزاد خانم باید جمعه رو بدون تبلت گوشی کامپیوتر و... سر کنم...واااای وجی من میمیرم...

وجدان:حالا چیزی نشده...

من:چیزی نشده؟؟؟چیزی نشده؟؟؟این همه بدبختی ... بعد میگه چیزی نشده... خجالت بکش...

وجدان:باشه بابا حالا می خوای چی کار کنی؟؟؟

من: منت کشی...

وجدان:منت کشیه کی؟؟؟

من:مامانم دیگه...

وجدان:خب اگه قبول نکرد؟؟

من: از نقشه ی گزینه ی دو یا نقشه ی صبر و بردباری...

وجدان :چی؟؟؟

من : وای چقدر تو خنگی...یعنی صبر میکنم تا فردا بعد باهاش حرف میزنم...

وجدان :اولا خنگ خودتی...ثانیا اگه دوباره قبول نکرد؟؟؟

من:دیگه ولش میکنم...

وجدان:چه نقشه ی خوبی...

من:خیلی هم خوبه...خب فعلا بای تامن برم منت کشی...

وجدان:بای بای...


pariya sh ۹۶-۱-۱۷ ۰ ۰ ۳۵

pariya sh ۹۶-۱-۱۷ ۰ ۰ ۳۵


سلام دوستان....

خوبید؟؟؟خوشید؟؟؟سلامتید؟؟؟

خب بنده دیشب به زور از تخت گرم و نرمم دل کندم و تصمیم گرفتم به لباسام عطر بزنم...حانیه همیشه به لباساش عطر می زنه...منم چون حانیه رو خیلی دوست دارم رفتم عطر بزنم...یک اسپری خوشبو برداشتم و رو مانتوم خالی کردم...بعد یه عطر ضد حساسیت با بوی ملایم برداشتمو خالی کردم رو مقنعه ام...خلاصه چشمتون روز بد نبینه اتاقم بوی وحشتناکی گرفته بود که به پذیرایی هم داشت سرایت می کرد...این عطرا رو باید یه کوشولو زد...اما من خالی کرده بودم...چون ذهن من سریع یه فکر به سرش میزنه گفت برو لباس فرمتو بزار زیر سویشرتت و پنجره رو باز کن تا بدبخت نشی..مام گفتیم چشم...صبح که بلند شدم وقتی لباس رو پوشیدم سریع پریدم تو حیاط چون دوباره داشت خفه ام می کرد...خداروشکر بو در رفت... وگرنه معلم ما کلی چیزی میگفت...خب حالا تو مدرسه رو میگم...من و بچه ها یه گروه تو تلگرام زده بودیم ولی نمیدونم چطور خبرش به خانوم رسیده بود...اما خداروشکراسم من رو خانوم یادش رفته بود...عجب خرشانسی ام خودم خبر نداشتم!!!تازه زنگ اخر فهمیدم چقدر قرانم خوبه...یه سوره که تا حالا نگاه هم بهش نکرده بودم انقدر روان خوندم...خودم هنوز تو کفشم...ساعت 4 رفتم کلاس زبان ...اخرای کلاس بحثمون کشید به رقص باله...منم کلاسشو رفته بودم و چند تا اطلعات مفید راجب کفشش دادم و برگشتم خونه...فعلا بای...


pariya sh ۹۶-۱-۱۶ ۱ ۲ ۳۸

pariya sh ۹۶-۱-۱۶ ۱ ۲ ۳۸


سلام ...

خوبید؟؟؟؟؟؟

منم خوبم...

امیدوارم هرجاکه باشید سلامت باشید...

وجدان: اصل مطلب رو بگو...

من :خب توام...میگم باشه...

خب دوستان ببخشید که این همه وقت پست نزاشتم...و باید بگم که از این به بعد فقط پنجشنبه ها پست می زارم...

اونم با کامپیوتر...من همیشه با تبلتم پست میزاشتم...خب بزار خاطره ی امروزو بگوییم...

امروز مامانم و بابامو شهرزاد با بیل از تختخواب نازم بیرونم کردن...خب اخه شما بگید ادم ساعت 11 بیدار بشه عیبه؟؟؟؟نه دیگه...

بعد رفتیم کدیش...مزرعه ی پدربزرگم... انقدر دوستش دارم که نگو و نپرس...

وجدان :بگو واسه چرا...

من: باشه...این که نمیزاره...حدود دو هفته پیش رفته بودیم کدیش...من مریض بودم و تو اتاق پدر بزرگم نشسته بودم...حوصله ام هم سر رفته بود... از اونور چند وقت قبلش که دوباره رفته بودیم کدیش که من یه کتاب به نام (روزنامه ی خاطرات بصیرالملک شیبانی ) رو پیدا کرده بودم...منم که عاشق این جور کتابام...بعد اون هر روز میرفت اینور اونور...مامانم گفت اگه سفرنامه ی ناصر خسرو رو بخونی بیشتر خوشت می آد...ما هم رفتیم و کتاب رو از داییمون گرفتیم...خب گفتم حوصله ام سر رفته بود بعد منم رفتم کتابو در اوردم و مشغول خوندن شدم...پدر بزرگم پرسید کتاب درسیه؟؟؟ منم گفتم نه سفرنامه ی ناصر خسروست....گفت ناصر خسرو مرد بزرگی بوده...و یکی از شیبانی ها سفرنامشو نوشته...منم گفتم چه جالبو از این حرفا...بعد چندتا سوال سنگین و منطقی هم پرسیدم و دوباره شروع به خوندن کردم...این هفته که رفتیم مادر بزرگم میگفت اقاجون(پدربزرگم) گفته پریا دختر سنگین رنگی با عقلیه...

وجدان: باعقلیه رو نگفت ....

من: چرا گفت...خب خلاصه از اون موقع به بعد من به اقاجون علاقه ی شدیدی پیدا کردم...وجی راحت شدی؟؟؟اینم دلیلش...خب حالا میریم سر اصل مطلب...وقتی رففتیم کدیش انقدر با بچه ها ورجه وورجه کردیم که مردم...بعد اومدم خونه و پریدم تو حموم...بعد بابام گفت این شکلاتارو برای اقاجون بردار شاید دوست داشته ... منم این شکلاتارو حاضرم بمیرم به کسی ندم اما اقا جون استثناست...حالا هم میرویم دارو بخوریم و بخوابیم تا فردا بریم کدیش برای سیزده بدر...

بدروووووود....


pariya sh ۹۶-۱-۱۲ ۰ ۱ ۴۷

pariya sh ۹۶-۱-۱۲ ۰ ۱ ۴۷


خدای عزیز دختر خوب و پسر خوبی که داره اینو میخونه مهربونه و من بهش افتخار میکنم لطفا بذار به بهترین نحو زندگی کنه و بیامرزش؛لطفا اینو به ١٥ دوست که دوسش داری بفرست.
این یک بازیه که از سال ١٩٧٧ بازی میشده
وقتی شما اینو خوندین باید به ١٥ نفر ارسالش کنین ٥ روز ایندتون اینطوری خواهد بود:
روز اول:شما به روی بزرگترین شوک زندگیتون بیدار میشید
روز دوم:شما یه دوست قدیمی رو که دلتون براشون تنگ شده می بینید
روز سوم:کلی پول بدست میارید
روز چهارم:روزتون عالی خواهد بود
روز پنجم:عشق زندگیتون رومی بینید
اینو نشکنید .تو ١٠ دقیقه به ١٤ دوست ارسالش کنید
انقدرام سخت نیست. 


pariya sh ۹۵-۱۲-۳۰ ۲ ۲ ۴۵

pariya sh ۹۵-۱۲-۳۰ ۲ ۲ ۴۵


۱ ۲ ۳ ۴ ۵