بایگانی دی ۱۳۹۵ :: خاطرات رنگی من

خاطرات رنگی من

در اینجا همه جور مطلبی نوشته میشه..

عکس یخی

  • ۱۳:۴۸

انفدر این عکسرو دوست دارم👇👇👇👇

  • ۲۳

سگ وفادار

  • ۱۶:۰۸

این متن خیلی قشنگه😢😢

................................................

زن و شوهر جوانی پس سالها ازدواج بچه دار نمیشدن برای اینکه از تنهایی در بیان یه توله روتوایلر میخرن و اونو مثل پسر خودشون بزرگ میکنن…این روت بزرگ میشه چندین بار جون این زن و شوهر رو نجات میده حتی از دست راهزنا….


اما پس از گذشت 7 سال این خانم و اقای جوان صاحب نوزادی میشن که باعث میشه به روتوایلر دیگه کمتر توجه کنن….سگ حسودی میکنه اما کار بدی انجام نمیده…

تا اینکه یروز اقا و خانوم نوزادشون رو که خواب بود روی گهواره تنها میذارن و برای درست کردن کباب به تراس خونه میرن اما وقتی بر میگردن به داخل خونه تا برای بردن فرزندشون به مهد کودک اماده بشن میبینن روتوایلر با دهن خونی تو راهروی خونه ایستاده مرد عصبانی میشه و بدونه اینکه فکری کنه اسلحشو بر میداره و سگش رو در جا میکشه…


و خیلی سریع میرن به اتاق نوزاد میبینن روتوایلر یه مار بزرگ رو کشته و سر مار رو کنده تا به بچه اسیبی نزنه….همون لحظه مرد فریاد میزنه که من سگ وفادارم رو کشتمممممم…




  • ۲۱

خداوند

  • ۱۵:۵۸

شخصی از خدا دو چیز خواست......

یک گل و یک پروانه......

اما چیزی که به دست آورد 

یک کاکتوس و یک کرم بود......

غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را 

دوست ندارد و به من توجهی ندارد......

چند روز گذشت......

از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و

آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......

اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید 

به او اعتماد کنید.........

خارهای امروز گلهای فردایند......




  • ۱۳

....

  • ۱۹:۰۴

وااااااای باورم نمیشه...حدس بزنید چی شده تو کلاس زبان من از همه بچه ها کوشولو ترم بگو خب ازمون فاینال نفر چهارم شدم🙌🙌🙌🙌


حالا بگو بعد چی شد تو ازمون گرامر من نفر اول شدم الانم از بس ورجه وورجه کردم رو مبل افتادم...


ولی خیلی خوشحال شدم...








  • ۲۲

ماجرا های بئا (۱)

  • ۱۵:۲۰

قسمت اول برید ادامه تا داغه....

  • ۲۲

داستان جدید

  • ۱۵:۱۸

سلام من اومدم با یک داستان جدید به نام «ماجراهای بئا»

خلاصه:داستاندرباره ی دختریه به نام بئاتریس که صداش میزنن بئا...با پیشنهاد پدر و مادرش وارد ماجرا هیجانی ای میشه...

ژانر ماجراجویی


  • ۱۵

خبر مهم

  • ۱۴:۱۳

دیرین دیرین دیرین دیرین دیرین دیریین دیررین دری دری دین دین دین دری دری دین...

یییییووووووهههههههووووو...

امروزانقدر خوشحالم که حد و مرز نداره....

ییییووووههههوووو

اگه میخوای بدونی چرا بپر ادامه...

  • ۳۰

خنده ورزی

  • ۱۷:۵۲


....سلام....

...امروز یکشنبه است و من میخوام برم کلاس خنده ورزی...

🙌ییییوووووهههههوووو🙌

😔...یک هفته اس براش صبر کردم...😔

😪البته بهتره بگم دو هفته😪

😊ولی خب وقتی بیام خونه دوباره براتون میگم چیشد😊

  • ۱۷

کلاس زبان

  • ۲۳:۲۶


...سلام...

...یه روز رفته بودم کلاس زبان...

...اول رفتم بالا دیدم هیچکس تو کلاس ما نیست...

...یه پسره تپل داشت به نرده ها زربه میزد و صدا ای که تولید میکرد به شدت رد اعصاب بود...

...رفتم اون ساختمون از منشیمون پرسیدم کلاس من کجاست...

...گفت اون ساختمون...

...من بدبخت صد تا پله رو اومدم پایین دوباره صد تا پله رفتم بالا...

...دم در کلاس بودم خواستم برم تو که یه پسره قد بلند که بهش میخورد دبیرستانی باشه دوید از کلاس ما بیرون...

...رفتم تو کلاس دیدم همون پسر تپله از کلاس ما دوید بیرون (به نظر می اومد راهنمایی باشه)...

...من هم رفتم تو دیدم یا خدا با تخته وایت برد چیکار کردن...

...کلی چیزی نوشته بودن...

...رفتم بیرون دیدم پسر تپله اینجوری نشسته...


...یه ژست خاص گرفتم و عصبی نگاش کردم...

...اونم بیشتر تو خودش فرو رفت...

...یعنی کیف کردم چجوری حالشو جا اورده بودم...

...انقدر به خودم افتخار کردم الان دیگه هروقت از جلوش رد میشم همون جوری میشه...

  • ۲۰

مرغ عروس

  • ۱۱:۲۸

...سلام...

...امروز بهترین روز زندگی منه...

چون : هم پنجشنبه است و مدرسه ندارم(تنبل نیستم ها ولی هفته ی پردردسری بود)

...هم قراره مرغ عروس هلندی ام  صاحب یه قفس جدید بشه...

...قفس اش خیلی جدید نیست چون قبلا برای شاه طوطی ام بوده ...

...ولی تا الان خه روز خیلی خوبی بود...

...خدا یا همیشه منو انقدر خوشحال نگه دارم...

  • ۱۷
۱ ۲