خاطرات رنگی من

در اینجا همه جور مطلبی نوشته میشه..

خاطرات رنگی من

در اینجا همه جور مطلبی نوشته میشه..

...خدا همیشه هست...

بایگانی
آخرین مطالب

کلاس زبان

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ


...سلام...

...یه روز رفته بودم کلاس زبان...

...اول رفتم بالا دیدم هیچکس تو کلاس ما نیست...

...یه پسره تپل داشت به نرده ها زربه میزد و صدا ای که تولید میکرد به شدت رد اعصاب بود...

...رفتم اون ساختمون از منشیمون پرسیدم کلاس من کجاست...

...گفت اون ساختمون...

...من بدبخت صد تا پله رو اومدم پایین دوباره صد تا پله رفتم بالا...

...دم در کلاس بودم خواستم برم تو که یه پسره قد بلند که بهش میخورد دبیرستانی باشه دوید از کلاس ما بیرون...

...رفتم تو کلاس دیدم همون پسر تپله از کلاس ما دوید بیرون (به نظر می اومد راهنمایی باشه)...

...من هم رفتم تو دیدم یا خدا با تخته وایت برد چیکار کردن...

...کلی چیزی نوشته بودن...

...رفتم بیرون دیدم پسر تپله اینجوری نشسته...


...یه ژست خاص گرفتم و عصبی نگاش کردم...

...اونم بیشتر تو خودش فرو رفت...

...یعنی کیف کردم چجوری حالشو جا اورده بودم...

...انقدر به خودم افتخار کردم الان دیگه هروقت از جلوش رد میشم همون جوری میشه...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۹
pariya sh

نظرات  (۲)

ایووول پس حشابی تخلشو اوردی...خخخخخخ

من همون ملینام تو وب میهن بلاگ این وبتو لینک کردم
پاسخ:
😉
۱۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۶ زهرا مهدوی فر
جالب بود...
پاسخ:
مرسی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی